ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

470

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

فتح عسقلان و بلاد مجاور آن چون صلاح الدين بيروت و جبيل و آن قلعه‌ها را گرفت آهنگ عسقلان و قدس نمود . قدس را مقامى ارجمند بود و عسقلان ميان شام و مصر واقع شده بود . پس از بيروت به عسقلان راند . برادرش الملك العادل ابو بكر بن ايوب با سپاه مصر به دو پيوست . صلاح الدين در اوايل جمادى الاخر سال 583 به عسقلان فرود آمد و پادشاه فرنگان [ گى ] و سركردهء داويه را كه در دمشق اسير بودند احضار كرد و از آنان خواست مسيحيان عسقلان را ندا دهند تا شهر را تسليم كنند . آنان ندا دادند ، ولى مردم شهر گوش به سخن آنان نكردند و پاسخهاى درشت دادند . صلاح الدين بر شدت نبرد بيفزود و منجنيقها نصب كرد . پادشاه پىدرپى به مدافعان شهر پيام مىداد كه تسليم شوند . بدين اميد كه او خود آزاد گردد و انتقام خويش از مسلمانان بستاند ولى اجابتش نكردند . عاقبت مردم را گرسنگى از پاى درآورد و كسى هم به داد ايشان نرسيد . پس از صلاح الدين با شروطى امان خواستند . يكى از اين شرطها كه آن را مهمترين آنها مىشمردند ، آن بود كه اميرى بزرگ از مهرانيه را به هنگام محاصره كشته بودند و اينك بيم آن داشتند كه عشيرهء او به طلب خون او برخيزند ، صلاح الدين بايد از اين انتقامجويى جلوگيرد . صلاح الدين همهء شروط را بپذيرفت و پس از چهارده روز محاصره ، شهر را در اواسط سال 583 تصرف كرد . مردم عسقلان اموال و زن و فرزند خويش برداشتند و به قدس رفتند . صلاح الدين گروههايى از لشكر خود را به قلاع مجاور فرستاد و رمله و داروم و غزه و شهرهاى خليل و بيت لحم و نطرون و هر چه از آن داويه بود در تصرف آورد . در آن هنگام كه صلاح الدين در كار محاصرهء عسقلان بود ، ناوگان جنگى مصر را فرا خوانده بود . حسام الدين لؤلؤ صاحب به سردارى آن سپاه آمد اينان همچنان در دريا ماندند و بر بنادر عسقلان و قدس دستبرد مىزدند و هر چه از نواحى ديگر بر آن شهرها مىآوردند ، غارت مىكردند . و اللّه سبحانه و تعالى يؤيد من يشاء بنصره . فتح قدس چون صلاح الدين از كار عسقلان و بلاد مجاور آن بپرداخت لشكر به بيت المقدس برد . بطرك بزرگ و باليان پسر بيزران [ ( 1 ) ] ( ؟ ) فرمانرواى رمله كه مرتبتى نزديك به مرتبت پادشاه داشتند و نيز جماعتى از زعماى فرنگان كه از حطين رهايى يافته بودند و مردم بلادى كه به دست صلاح الدين افتاده بود همه در قدس گرد آمده بودند . اينان به قصد فدا كردن خويش

--> [ ( 1 ) ] متن : بليان بن نيزران .